
حتی یکدصد هم فکر نمیکردم که دارم خواب میبینم در حالی که روی برانکارد خوابیده بودم به همراه دو تا جنازه دیگه از یه دریچه هولمون دادن تو یه اتاق که هیچی توش نبود جنازه بنده وسط بود و دو تا جنازه دیگه روی دوتا برانکارد در چپ و راست من قرار داشت در فلزی داغونی روبرومون بود که یهو باز شد و پیر مردی با چهره ای عصبانی و صورتی نتراشیده و خشن و لباسی طوسی رنگ وارد شد دو نفر هم قد بلند و قوی هیکل با لباس سرتاسر سبز اینطرف و آنطرف پیرمرد ایستادند .
پیرمرده پرسید شماها کی مردید ؟ میدونستم دارم خواب میبینم خودمو وشگون گرفتم هر کاری کردم بیدار نمیشدم مطمئن شدم مردم . چون وقتی سه چهار ساعت قبل خودمو یادم اومد تو درمانگاه زیر سروم بودم بعدش اومدم خونه خوابیدم . به خودم گفتم حتما تو خواب مردم .
هیچکدوم از شماهایی که دارین این مطلب و می خونین حتی یه لحظه هم نمیتونین خودتون و تو اون لحظه جای من بگزارین . دیگه کامل مطمئن شدم که یه جنازه ام .
یکی از اون جنازه ها که تقریبا هم سن و سال من بود گفت من یه ده روزی هست که مردم روی کل بدنش هم بخیه بود بخیه های کلفت انگار با سوزن لحاف دوزی دوخته بودن پیرمرده ازش پرسید چرا بدنت اینطوریه گفت منو کالبد شکافی کردن پیرمرده گفت آفرین خوبه . اصلا منظور حرفاشو نمیفهمیدم از اون یکی جنازه پرسید که تو کی مردی اون هم گفت یه هفت هشت روزی هست که مردم تا الان هم تو سردخونه بودم رو به من کرد و گفت تو کی مردی از ترس دست و پامو گم کرده بودم گفتم والا نمیدونم تا الان که زنده بودم همین الان از درمانگاه اومدم خونه خوابیدم پیرمرده خندید دقیقا مثل داستانهایی که مادر بزرگها از آخرت برای آدم تعریف میکنن بود دقیقا همون سوالها البته کار ما به جاهای باریک نکشید فقط پرسید اصول دین چیه که جوابشو دادم دومین سوال و این بود که نمازهاتو خوندی ؟ نمیتونستم بگم کامل گفتم قضا زیاد دارم عصبانی شد با تمام وجودم آرزو کردم ای خدا کاش بشه من دوباره به دنیا برگردم و از این وضعیت مشقت بار نجات پیدا کنم که یهو از خواب پریدم صدای اذان صبح از بلندگوی مسجد گوشمو نوازش میکرد اینقدر احساس آرامی داشتم که فکر میکردم تازه به دنیا اومدم وقتی خودمو تو آیینه نگاه کردم صورتم از اشک خیس شده بود نمیدونم خواب بود یا حقیقت فقط میدونم که با حقیقت هیچ فاصله ای نداشت .
عزت زیاد ...
+
نوشته شده در ساعت توسط امید
|